سيد صادق سجادى
276
تاريخ برمكيان ( فارسى )
با تيغ برهنه درآمد و يحيى و فضل را بگرفت و بندها برو نهاد و شنيدم كه جعفر را گردن زده است و اينجا آمده . تا بامداد تمام خانهء ايشان را زير و زبر كرد و ايشان را همه بند كرده در بندى خانه برد و آن تأثير سخن منجمان معاينه شد . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت در بيان فال گرفتن يحيى از يعقوب نابينا « 1 » چنين گويد يعقوب بن اسحق كه من از عيسى بن موسى بن يحيى ، كه از جمله مختصّان برامكه بود ، شنيدم كه روزى يحيى بن خالد برمكى از حرم تافته بيرون آمد و همچنان تافته تا چاشتگاه در صفّهء خلوت نشسته ماند . بعد از آن غلامى را فرمود تا ابو يعقوب نابيناى فالگو را طلب دارند . ابو يعقوب از نوادر روزگار بود و فراستى به كمال داشت . در خانهء بزرگان او را بردندى « 2 » و از وى چيزى پرسيدندى و همچنان بودى كه او گفته بود « 3 » . چون او را پيش يحيى آوردند ، يحيى نديمان و حاضران « 4 » مجلس را فرمود كه هيچكس سخن نگويد تا ابو يعقوب فالگو آن را به فال نگيرد « 5 » ، و او را فرمود كه نزديك من بيا و بنشين « 6 » . چون بنشست يحيى فرمود كه اى ابو يعقوب بينديش و بگو كه ترا به چه طلبيدهام . ابو يعقوب ساعتى انديشه كرد . پس گفت ايّد اللّه الوزير « 7 » چيزى گم شده است ، آنگاه مرا طلبيد تا آن را پيدا كنم . يحيى فرمود راست گفتى . و بعد از آن فرمود بگو آن « 8 » چه چيزست . ابو يعقوب زمانى دراز انديشه كرد و گوش جانب راست و چپ مىنهاد تا از دهن كسى چه بيرون آيد ، آن را فال گيرد و كار بندد . پس هر دو دست بر بساط زد و به هر طرفى نزديك خود در بساط دست مىسود . چيزى به دست او افتاد و گفت جوهرى است نفيس در نهايت نفاست و گرانمايگى « 9 » .
--> ( 1 ) . از اين حكايت تا پايان كتاب را اساس ندارد . از اينجا به بعد ، از نسخهء ل نقل و با نسخهء ك مقابله مىشود و اختلافات مهم ذكر مىگردد . اين عنوان را ل ندارد . از ك نقل شد . ( 2 ) . ك : بسيار بردندى . ( 3 ) . ك : او گفت . ( 4 ) . ك : خادمان و بزرگان . ( 5 ) . ل : تفأل بگيرد . ( 6 ) . ك : نزديك من آيد بيا و پيش من بنشين . ( 7 ) . ك : ايّد اللّه از وزير . ( 8 ) . ل : - آنگاه . . . آن . ( 9 ) . ك : در غايت گرانمايه .